تبليغاتX
حرفهای ناتمام

حرفهای ناتمام

شیشه ای می شكند ... یك نفر می پرسد.. چرا شیشه شكست.. مادر می گوید : شاید این رفع بلاست... یك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد. شیشه پنجره را زود شكست.. كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه مغرور شكست ، عابری خنده كنان می آمد..تكه از آن را بر می داشت... مرهمی بر دل تنگم میشد... اما امشب دیدم...هیچ كس هیچ نگفت... غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم ... آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم كمتر است؟... دل من سخت شكست ... اما هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط شیوا| |
دلم میگیرد وقتی به آلزایمر فکر میکنم

    به مردی که آلزایمر داره

     به زنی که آلزایمر داره

به تلاش همسرش که میخواد خودشو گول بزنه و میگه:مسخره بازی در نیار حوصله ی شوخی ندارم...اما دیر یا زود میفهمه که نه همش جدی بوده و جدی جدیه که دیگه اون خیلی چیزارو یادش نمیاد تا دیروز شوخی شوخیو به خاطر بعضی منافع (فراموشیه روزای تولد و سالگرد ازدواج ) خودشو به آلزایمر میزدو امروز جدی جدی آلزایمر خودشو به اون زده و تا... ول کنش نیس...

نمیخواد دیگه کادو نمیخواد هیچی نمیخواد جز این که با همون نگاهه قبلی بش نیگا کنه نه مثل غریبه ها

همون نگاهه آشنا

و من به آلزایمر مصلحتی فک میکنم و آلزایمر مرحمتی......

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط شیوا| |
فردا میشه ۱۰ روز.....۱۰ روز چی؟۱۰ روز که پامو از در خونه بیرون نذاشتم از اون روز که رفتیم کوه و خیلی به یاد موندنی شد

روزی که وسط تابستون و در اوج روزایی که ۵:۳۰ صبح بیدار شدن مثل موشک هوا کردنه ما ۵:۳۰ بیدار شدیم و راه افتادیم بماند که تا همه جمع شدن ساعت ار ۶ هم گذشته بود بالاخره که ما موشکو فرستادیم بالا.اما خداییش خیلی خوش گذشت با اینکه تا چند روز به علت تن پروری نمیتونستیم تکون بخوریم.آره دیگه ده روز از همون روز که جاتون خالی بود.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط شیوا| |
مصرانه دنبال مطلب برای مقدمه پایان نامه هستم و این اصرار بیشتر از یک روز نیس که شروع شده.همیشه اول هر کاری اونقد کوهش میکنم که میترسم بش نزدیک شم اما همین که اولین قدمارو بر می دارم می بینم میشه آروم رفت بالا بدون این که حتی بفهمی که رسیدی اون بالا...اینم میگذره باید قدر همشو بدونم هر لحظه ای برا خودش باشکوهه ...واسم دعا کنید
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط شیوا| |
یه موقعی می گفتم ای خدا من این واحدام تموم شه هرچی هم پایان نامه طول بکشه...اما الان حاضرم ۲۰ واحد دیگه پاس کنم اما تموم شه یعنی یه روزی تموم میشه

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط شیوا| |
تنها شدم.زینبم امروز رفت خونه منم اگه خدا یاری کنه فردا پس فردا میرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط شیوا| |
به نظر شمل یه بلیط اتوبوس چقد ارزش داره؟ارزش اینو داره که شخصیته خودتو زیر سوال ببری و بدون این که بلیط بدی و یه جوری که راننده نبیندت جیم شی واسه ۵۰ تومن!!!! اون روز یه دختره جلوم نشسته بود کلی افه اومد اما دست آخر بدون بلیط دادن رفت اما من که دیدمش و چقد ناراحت شدم که چرا؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط شیوا| |
من و زینب الان تو آزمایشگاهه بیوفارماسی هستیم اینم از اثرات پایان نامس که روز جمعه هم واسه آدم نمیذاره منتظرم نمونم دو ساعت هم بخوره آماده شه...اما بازم خوبه میشه با اینترنت وقت گذروند...
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط شیوا| |
امروزو باید به عنوان یه روز به یاد موندنی که آدم فکر میکنه هیچوقت نمیاد و اما چه راحت و به سرعت برق و باد میاد و تو داری هنوز روزای اول مزه مزه میکنی که راه سلفو گم میکردی و اگه پررو بودی و میپرسیدی چند متلکی هم نثارت میکردند و اما امروز میتونی با چشم بسته و بی هیچ مکثی تا سلف یه سر بری و اما من هیچوقت به هیچ ترم اولی پز سال بالایی بودن ندادم...آره امروز آخرین امتحان کل دوره بود بماند که هنوز پایان نامه سنگینی میکنه اونم میگذره
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط شیوا| |
و پست مطلبی جدید بعد از ماه ها...

بسیار خوشالم که از طریق فیلترشکن میتونم به سایتای مختلف برم و صد برابر ناراحتم که چرا نیاز به فیلتر شکن داریم اصلا...

دارم دق میکنم دیگه واقعا تحمل ندارم از این وضعیت حالا حالا خلاص که نمیشیم هیچ بدترم میشه و افسوس میخورم به عادتی که دچار آنیم و چقدر راحت تن میدیم به همه چی..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط شیوا| |