حرفهای ناتمام
به مردی که آلزایمر داره به زنی که آلزایمر داره به تلاش همسرش که میخواد خودشو گول بزنه و میگه:مسخره بازی در نیار حوصله ی شوخی ندارم...اما دیر یا زود میفهمه که نه همش جدی بوده و جدی جدیه که دیگه اون خیلی چیزارو یادش نمیاد تا دیروز شوخی شوخیو به خاطر بعضی منافع (فراموشیه روزای تولد و سالگرد ازدواج ) خودشو به آلزایمر میزدو امروز جدی جدی آلزایمر خودشو به اون زده و تا... ول کنش نیس... نمیخواد دیگه کادو نمیخواد هیچی نمیخواد جز این که با همون نگاهه قبلی بش نیگا کنه نه مثل غریبه ها همون نگاهه آشنا و من به آلزایمر مصلحتی فک میکنم و آلزایمر مرحمتی...... روزی که وسط تابستون و در اوج روزایی که ۵:۳۰ صبح بیدار شدن مثل موشک هوا کردنه ما ۵:۳۰ بیدار شدیم و راه افتادیم بماند که تا همه جمع شدن ساعت ار ۶ هم گذشته بود بالاخره که ما موشکو فرستادیم بالا.اما خداییش خیلی خوش گذشت با اینکه تا چند روز به علت تن پروری نمیتونستیم تکون بخوریم.آره دیگه ده روز از همون روز که جاتون خالی بود. بسیار خوشالم که از طریق فیلترشکن میتونم به سایتای مختلف برم و صد برابر ناراحتم که چرا نیاز به فیلتر شکن داریم اصلا... دارم دق میکنم دیگه واقعا تحمل ندارم از این وضعیت حالا حالا خلاص که نمیشیم هیچ بدترم میشه و افسوس میخورم به عادتی که دچار آنیم و چقدر راحت تن میدیم به همه چی..
![]()
![]()

